جبر و اختیار
آسمان فرصت پرواز بلندیست ولی قصه اینست چه اندازه کبوتر باشی....
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

ناکثان حق ندارید دست بگذارید بر حیات همیشگی و ابدیمان این شیوه آدمی نیست طریق شیاطین

است که شما بر آن همیشه استوارید لعنت خدا بر وجود پَستتان

کف کرده پوزه‌اش به تقلای بی‌درنگ

بس که جویده در کف خاخام، پالهنگ

خِنگ سیاه پوزه‌ی بوزینه شکل را

باید که بست پار دُمی هم کنار تنگ

اهریمن است آن که شده همچنان سوار

خاخام پیر جلوه نکرده به آب و رنگ

خاخام پیر، پیرو موسی (ع)، نه سامری ست 

"شیطان " نشسته روی چنین مرکب ملنگ !

هر دو کنار گند و کثافت شبیه هم

اسب و سوار، مست جنون، منگ منگ منگ

"صهیون" همان سوار و « یو اس آ» به زیر پاش

 "دُن کیشوتی" که با همه دارد خیال جنگ

همواره در جهان، همه دم فتنه می کند:

با فیلم و با مقاله و با بمب، یا تفنگ

این روزها به سمت خدا پارس می کند

با پوزه‌ی دراز کف آلود و هر دو چنگ

گویا دوباره کرده فراموش در زمین ؟!

مردان حق نشسته به راهند چون پلنگ

"خیبر" هنوز معرکه پرداز مردهاست

"بدر و حنین"، سر به سر آماده با خدنگ

"لبنان" فقط نمونه‌ی یک خشم ساده بود

"ایران" برای معرکه آماده بی‌درنگ !

با "غبغبی" که "دمبه‌ صفت" باد کرده است

شمشیر من کفاف بود، یا که قلوه سنگ

شعر زیبایی از استاد سید علی اصغر موسوی


موضوعات مرتبط: اخبار
[ سه شنبه 30 دی1393 ] [ 10:43 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]
 

                                                                              

 

مادربزرگ میگفت : خدا همه چیز را در یک روز خلق نکرده،

ولی امان از این آدمیزاد که می خواد همه چیز رو یک روزه

بدست بیاره و داشته باشه ...


موضوعات مرتبط: تصاویر روز
[ یکشنبه 14 دی1393 ] [ 11:24 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]

 

 

 

 

 

 

ديرگاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند،

ليك پاهايم در قير شب است.

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار به هم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته.

 

نفس آدمها

 

سر به سر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا،

هر نشاطي مرده است

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد.

مي كنم هر چه تلاش،

او به من مي خندد.

 

نقش هايي كه كشيدم در روز،

شب ز راه آمد و با دود اندود.

طرح هايي كه فكندم در شب،

روز آمد و با پنبه زدود.

 

ديرگاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است.

جنبشي نيست در اين خاموشي،

دستها، پاها در قير شب است.


موضوعات مرتبط: تصاویر روز
[ یکشنبه 2 آذر1393 ] [ 6:52 بعد از ظهر ] [ عطیه گرگین ]

نه سفیدی بیانگر زیبایی است و نه سیاهی نشانه زشتی.

کفن سفید اما ترساننده است و

کعبه سیاه اما محبوب و دوست داشتنی است.

انسان به اخلاقش هست نه به مظهرش.

اگر صدای بلند نشانگر مردانگی بود. سگ سرور مردان بود.

و اگر لختی و برهنگي نشانه زن بودن بود،

میمون از همه خانمتر بود.

قبل از اینکه سرت را بالا ببری و

نداشته هایت را به پیش خدا گلایه کنی.

نظری به پایین بینداز و داشته هایت را شاکر باش.

انسان ؛بزرگ نميشود جز به وسیله ی فکرش،

شریف نمیشود جز به واسطه ی رفتارش و

قابل احترام نمیگردد جز به سبب اعمال نیکش.

از نوشته های زیبای  زهرا ظروفچیان


موضوعات مرتبط: تصاویر روز
[ یکشنبه 27 مهر1393 ] [ 1:43 بعد از ظهر ] [ عطیه گرگین ]

 

                               دیشب به سیل اشک ره خواب مى‏زدم
                                  نقشى به یاد خط تو بر آب مى‏زدم
مولاى من!
از گذشتگان هر که خبر دار مى‏شد که امت آخرالزمان یگانه امام و راهنماى خود را فراموش مى‏کنند دلش به حالمان سوخت؛ چرا که باورشان نمى‏آمد که مى‏توان بدون خورشید هم زندگى کرد و باورشان نیامد که مگر مى‏شود بدون گرماى محبوب، سرد و یخزده روزگار را گذراند.

                                      اللهم عجل لولیک الفرج

حبیب من!
قصه پر غصه فراق و جدایى تو را هر اهل دلى که بشنید از درد جانش به خزان نشست .
اهل دل که نه، داستان غیبت تو را بر هر سنگ و گیاه و حیوانى که خواندند پژمرده گشت...
کبوتران آسمان به حال ما بیچارگان رقت کردند، ماهیان آب ها، مدام عوض ما ظهور تو را طلب کردند
امّا
این درد را به کجا برم
اى حبیب همه جان‏هاى پاک
اى حبیب هر سنگ و درخت
من، من که باید مدام به انتظار تو باشم.
من که باید چشمانم همیشه اشک آلود نیامدنت باشد .
من که باید بغض بزرگى همواره راه نفسم را بگیرد .
آسوده و بى‏خیال
به دور از تو به خود مشغول شدم
آرى همه ما به خود مشغول شدیم
رفتیم به نماز ایستادیم و نفهمیدیم که او شرط نماز؛
یعنى قبله ما
در کجا مانده است .
نفهمیدیم که او در کجا تنها مانده است .
نفهمیدیم که نماز بدون امام عشق معنا ندارد.
نفهمیدیم نماز بدون تکبیر پیشواى محبت نماز نیست و از این رو همه نمازهایمان رنگ عادت به خود گرفت .
آرى رفتیم به طواف حرم و نفهمیدیم که خورشید و ماه و ستاره، همه مخلوقات طواف وجود او مى‏کنند به پرده کعبه چنگ زدیم و هیچ نفهمیدیم که پرده کعبه حرمت لباس او را نیز ندارد. نفهمیدیم که این همه حاجیان راه صفا گم کرده‏اند .
و اینک که این همه را مى‏نگرى
گریه‏اى غریب بر دلت سنگینى مى‏کند .
چه مدت‏ها که در هنگام اشک او ما بى‏خبر بوده‏ایم !
چه ساعت‏ها که در هنگام حزن او ما بى‏خیال بوده‏ایم.
مولاى من!
آنقدر روزها و شب‏ها آمد که ما به خود نیامدیم و نپرسیدیم چرا تو در صحراها خیمه نشین شده‏اى. چرا که دور از مردمان زندگى مى‏کنى ؟
ما به خود نیامدیم و تو هر روز امیدوارى که ما به سویت برگردیم .
تو هر روز چشم انتظارى که ما براى نیکبختى خودمان ،
براى سعادت خودمان به سوى تو برگردیم
.

آقا جان باز هم آمد میلادت تا شادی کنیم و ذره هم که شده حتی یک روز آن هم زبانی نه عملی دوستت بداریم

پدر مهربان معنوی ام تولدت مبارک و مرا ببخش

پیشاپیش میلاد با سعادت منجی شیعیان از غضب پروردگار بر شما مشعلداران عرصه دنیای مجازی که در حال ترویج و تبلیغ راه خدایید مبارک باد.


موضوعات مرتبط: اخبار
[ یکشنبه 18 خرداد1393 ] [ 11:22 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]
 
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
 
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
 

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
 
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی
 
شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
 
ببار باران ببار باران ...

موضوعات مرتبط: تصاویر روز
[ دوشنبه 5 خرداد1393 ] [ 11:45 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]

(فرانسیس فوکویاما نظریه پرداز و فیلسوف مشهور آمریکایی درکنفرانس اورشلیم) مهندسی معکوس برای

فروپاشی شیعیان:

* در ابتدا خط زدن ولایت فقیه

* گام بعد تبدیل روحیه شهادت طلبی اینها به رفاه طلبی

* و نتیجتا در پی آن، رخت بر بستن خود به خودی اندیشه های امام زمانی از جامعه

برای پیروزی بر یک ملت، باید میل مردم را تغییر داد. "یا صاحب العصر و الزمان"

بر گرفته از مطالب سایت من و دوستم خدا


موضوعات مرتبط: اخبار
[ شنبه 3 خرداد1393 ] [ 9:26 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]
دخترک گوشه کلاس تنها و آرام نشسته و به چهره مهربان معلم ؛چشم دوخته. یکی از بچه ها می خواهد چیزی بخورد که معلم می فهمد. با مهربانی می گوید : بچّه هازنگ آخره! اگه سر کلاس چیزی بخورین نمی تونین توی خونه غذای خوشمزه مامانتون رو بخورین! چند نفر با خنده و شوخی می گویند اگه غذا نداشتیم چی؟ دخترک در گوشه کلاس آرام زمزمه می کند: اگه مامان نداشتیم چی ... ؟!!!

[ سه شنبه 30 اردیبهشت1393 ] [ 9:14 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]
 

    سلام دوستان مجازی ام

امروز طبق روال همیشه روونه مقصد دانشگاه توسط اتوبوس بودم

مثل همیشه شلوغ و پر از سر و صدا بازم مثل همیشه جا نبود بشینم و اجبارا میله

دم در اتوبوس رو گرفتم تا زود بتونم پیاده شم اما یه چیزی که امروز با روزای دیگه رو

فرق دار کرد این بود که اکثر قریب به اتفاق شهروندانی که سوار اتوبوس بودن

میانسال بودند یه آقای مسن هم با من سوار شد و جا واسه نشستن نداشت کمی

این ور و اون ورو نگاه کرد و نا میدانه دستای لرزونش رو به میله محکم گرفت اتوبوس

از ایستگاه به حرکت افتاد و در همین حین یه آقای مسن دیگه که روی آخرین صندلی

از قسمت آقایون نشسته بود بلند و شد و گفت داداش بیا اینجا بشین اون آقا مسن

اولی هم قبول نمی کرد خلاصه از اون اصرار و از این آقا هم انکار تا اینکه بلند و شد

وجاشو به زور داد به این آقا خیلی صحنه جالبی بود هنوز به یه دقیقه هم نکشیده بود

که یه جوون از چند صندلی جلوتر بلند و با احترام خاصی جاشو داد به ایشون اون

پیرمرد که از دید من یه مرشد به تمام معنا بود رو به کسی که جاشو داده بو د بهش

گفت:((شنیدی خدا گفته رحم کن تا مردم هم به تو رحم کنن؟!!من به شما رحم

کردم و جامو دادم به شما و این جوون هم به من رحم کرد و جاشو داد به من ...الهی

که سعادتمند بشی))

خیلی واسم جالب بود واقعا همینه منم یه پیام اخلاقی دیگه از این برخورد برداشتم و

اونم اینه که همیشه این بزرگتر ها هستن که همیشه الگوی ما جوونان و کاراشونم

بدجوری تو چشم ماهاست.

 

[ سه شنبه 9 اردیبهشت1393 ] [ 7:0 بعد از ظهر ] [ عطیه گرگین ]

روزی مردی به کنار رودخانه ای رفت ، سرش را بلند کرد و در دل گفت : پروردگارا تو به

من چشم داده ای و من تو را به خاطر این که می توانم گل ها را ببینم شاکرم. تو به

من گوش داده ای و من تو را از این که می توانم آواز مرغکان را بشنوم شاکرم. تو به

من دست داده ای و من از این که می توانم نسیم ملایم را با آن ها لمس کنم شاکرم

و اکنون از تو سه خواسته دارم : تو را ببینم ، صدایت را بشنوم . لمست کنم !

لحظاتی صبر کرد و سرش را به زیر انداخت و چهره اش در آب افتاد ؛ ناگهان باران

گرفت و او با شور و مستی فریاد کشید وای باران و دستانش را بلند کرد تا باران آن

ها را بشوید. هنگامی که باران تمام شد مرد گفت خداوندا برای این باران از تو

متشکرم اما نه من تو را دیدم نه صدایت را شنیدم و نه تو را لمس کردم !

و آن مرد هرگز نفهمید …


موضوعات مرتبط: مساله قضا و قدر
[ شنبه 6 اردیبهشت1393 ] [ 10:2 قبل از ظهر ] [ عطیه گرگین ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

زندگی با همه وسعت خویش محفل ساکت غم خوردن نیست حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست اضطراب و هوس و دیدن و ندیدن نیست زندگی جوشش و جاری شدن است
از تماشاگر آغاز حیات تا به جایی که خدا می داند...
" «عضو مركز توسعه وبلاگ نويسي ديني خراسان جنوبي با كد عضويت 1044» "
امکانات وب





Powered by WebGozar

object data="http://parstools.com/mp3player/parstools-mp3player.swf" height="68" name="dewplayer" type="application/x-shockwave-flash" width="161">





Powered by WebGozar